فلاسفه یونان قدیم معتقدند انسان از زمانی که در کنار آتش نشست، از خود پرسید که از کجا آمده است و پایان دنیا به کجا می انجامد و سعادت و شقاوتش در چیست ؟ و درست از همین زمان که این سوالات مطرح شد فلسفه هم پا به عرصه وجود گذاشت و انسان سعی در شناخت خود بوسیله ابزاری به نام عقل نمود.
اما عقل چیست و چه نقشی در انسان دارد ؟ این سوالی است که فلاسفه بیشمار بسیاری در طول قرون و اعصار گذشته مطرح نموده اند و هرکدام به نوعی به این سوال پاسخ داده اند و به گمان و باور خودشان به جواب اصلی رسیده اند. واقعیت این است که تمام کسانی که به فلسفه وجودی انسان و تفاوتهای آن با دیگر حیوانات اعتقاد دارند، عقل را وجه تمایز انسان با دیگر مخلوقات خداوندی می دانند و اگر هم عقل را نفی می کنند به قول یورگن هابرماس انسانهای بی عقلی هستند که با عقل،عقل را نفی می کنند !
اساسا ذات انسان عقل اوست و ((من)) واقعی انسان همان عقلش است و شخصیت واقعی انسان همان نیرویی است که فکر کننده است و دیگر اعضای بدن ابزارهایی هستند که در اختیار عقل انسان قرار گرفته اند.
در طول تاریخ دو دیدگاه شاخص در مورد فلسفه وجودی عقل وجود داشته :
دیدگاه عقلیون که اعتقاد دارند عقل نیرویی است که توانایی دارد جهان را آنچنان که هست، کشف کند و می تواند صورت آن را در خود صحیح و درست منعکس کند و این دیدگاه معمولا شناخت را ملازم با ایمان می داند و معتقد است انسان قادر است بوسیله عقل حقایق این عالم را کشف کند و معرفت عقلی معرفتی اصیل و قابل اعتماد و استناد است و بی اعتبار نیست .
اما دیدگاه مخالفی هم هست که طرفداران آن بسیاری از عرفا و اشراقیون و حسیون و اخباریون و اهل حدیث، هستند که هرگز ارزش زیادی برای عقل قائل نیستند .
اما دیدگاه سومی هم هست که دیدگاه اسلام به عقل است که بسیار دیدگاه جامع و کاملی است و بسیاری از فلاسفه و روشنفکران بر آن صحه می گذارند و به انحا مختلف آن را ترویج می کنند. حال به بررسی کوتاه عقل از دیدگاه اسلام می پردازیم :
مسیحیت در قلمرو ایمان برای عقل حق مداخله قائل نیست و میگوید آنجایی که انسان باید به چیزی ایمان بیاورد عقل حق مداخله ندارد حال آنکه در اسلام تنها با استناد به آیه ((لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی)) مشخص می شود که خداوند با توجه به قوه تفکری که در اختیار انسان قرار داده، به او این اجازه را داده است که با استفاده از عقل راه درست را انتخاب کند و در آن قدم بگذارد
و در مجموع هیچ مکتبی به اندازه اسلام تا این اندازه اجازه حق چرایی و آزادی اندیشه در اصول آن مکتب را نداده است و آیات فراوانی در قرآن به لزوم تعقل و تفکر اشاره دارند مانند آیاتی که عقل را رسول باطنی انسان می داند، و کتبی فراوان توسط دانشمندان و فلاسفه اسلامی در این باب نوشته شده است و احادیث فراوانی در این باب از سوی رسول خدا و ائمه اطهار نقل شده است مانند : خواب عاقل از عبادت جاهل بالاتر است .
با این حال و با تمام اهمیتی که اسلام برای عقل قائل شده معتقد است که عقل یک شاخه است از وجود انسان و نه تمام وجود و هستی او در رسیدن به سعادت .
واقعیت این است که شناخت بوسیله عقل تنها کافی نیست و انسان علاوه بر شناخت می بایست ایمان آورده و تسلیم محض خداوند شود تا بتواند به سعادت مطلوب برسد.
و مثال این واقعیت شیطان است زیرا اگر شناخت به تنهایی کافی بود شیطان اول مومن بود ولی عکس این است و در مقابل حقیقتی که می شناسد عناد دارد!
با بررسی نوشته های عرفا و فلاسفه اسلامی و اشنایی با سیر تحولات معنوی آنها می توان فهمید که تا زمانی که عقل و عقلانیت نباشد هیچ کاری به درستی انجام نمیشود اما با این حال خود عقل مفرد نیز به تنهایی کافی نیست و باید بوسیله یک شهود باطنی به شناخت برسیم که بوسیله آن واقعیت را از درون حس کنیم و در وقت بیان این شناخت از صورت عقلانی آن استفاده کنیم یعنی عقل صورت بیان شهود باطنی باشد.
عرفا نیز سرانجام به هر شناختی که برسند باید آن را بصورت عقلانی بیان کنند یعنی برای شناخت و بیان فرمان باید عقل را پشت سر گذاشت و باید فهمید بدون عقل و شناخت ظاهری بقیه مراحل عرفان ناممکن است و کسی که دارد سیر و سلوک را طی می کند در حال گذر از جاده خطرناکی است که نمی تواند عقل را به فراموشی بسپارد
امام خمینی (ره) در تفسیر عرفانی سوره حمد اعتقاد دارد که بهترین مردم کسانی هستندکه عبادت را معشوق خود قرار داده و به آن دل ببندند نه اینکه صرفا آن را بفهمند یا تنها برای آن برهان اقامه کنند.
و در بيانات نوراني حضرت اميرالمؤمنين عليبن ابي طالب (ع) آمده است: “و انما هي نفسي أروضها بالتقوي”. . همانطوري كه بدن، عضلات و دست و پاي يك ورزشكار ماهر و تمرين كرده در اختيار اوست، نفس انسان باتقوي نيز تحت تدبير و ارادة عقل است. و همچنین ميفرمايد: من نفس خود را با “تقوي” تمرين ميدهم، رياضت ميكشم، او بايد گوش كند. اينچنين نيست كه دستور بدهم و او اطاعت نكند. از اين رو عقل چنين كسي فرمانرواي نفس او خواهد بود. اينگونه افراد “عالماً” زندگي ميكنند. “عالماً” دوران پيري را ميگذارنند،“عالماً” ميميرند و سرانجام “عالماً” در قيامت محشور ميشوند.
عصارة بحث اينكه انسان ميتواند در پرتو محاسبت و در ساية مراقبت و مواظبت از شر نفس اماره رهيده و به مقامي برسد كه عقل او امير هوس گرديده و آن را تحت ولايت خود در آورد. از اين پس چنين انسان وارستهاي توان آن را خواهد داشت كه با گام خلوص و گذشت و نثار و ايثار از دام عقل نيز نجات يافته و به بام رفيع عشق و سكوي بلند محبت پرواز كرده و “عشق” را فرمانرواي “عقل” گرداند و براي انجام اين سير طولي، گذشته وآنگاه توفيق درک اسلام ناب محمدي (ص) نصيب انسان خواهد شد
مراجع و منابع :
انسان کامل / استاد شهید مرتضی مطهری
عقل و عشق در عرفان رفاقت دارند /گفتاري از دكتر ابراهيم ديناني در روزنامه همشهری
مصاف عقل و عشق در شخصيت امام خميني / آیت الله عبدالله جوادي آملي
حكمت يونانيان و حكمت ايمانيان/ ديدگاه عبدالكريم سروش در مورد نسبت عقل و ايمان